ماه شعبان که می شود، از همان ابتدا سرور به دل می نشیند...هرچه که پیش می رود این ماه، شادمانی و شعف دل نیز به اوج نزدیک می شود... به نیمه که می رسد، دیگر دل در سینه نمی گنجد...یکسره می تپد و بی قراری می کند...........بی قرار «نگار» است....بهانه می گیرد...آنقدر که امان را می بُرد و آرام را می بَرد...ضربان های پی در پی اش تنها و تنها، بهانه گیری است...بهانه می گیرد این دل بی تاب و نا آرام...بهانه «تو» را...

چگونه شکر کنم پروردگار را!!..سجده شکر کفایت نمی کند و غایت شکر نهانی و پنهانی دل را آشکار نمی کند!!.. در این ماه نور و رحمت مرا به منت میهمانی حریم زلال حرمش مفتخر کرد...حرمی که مهبط ملائک است و منزل وحی... آن هم در نیمه ماه پیامبر نورانیش و میلاد آخرین ذخیره اش... زمانی که دلتنگی های همیشگی به «اوج» می رسد...به کجا می کشاند مرا...نمی دانم!!
حلال کنید... که رسم سفر طلب حلیّت است...و زادش دعای خیر...

مولای من!.. سبب اتصال فرش به عرش!.. حبیب کائنات!.. آرام جان!.. سرور دل بی قرار و چشم انتظار!..فرزند طه و محکمات!.. فرزند یس و ذاریات!.. به گمانم تا حریم تو هم تنها، یک قدم مانده است...میهمان نوازی کن مولا!.. و این بنده شرمگین و گناهکار را مانند همیشه که مهتری کرده ای ، پذیرا باش...و این بار نه در جمکران، که در بقیع یا مسجدالحرام رخ نشان بده....
خدانگهدار...