تبليغاتX
مسافر منتظر
 
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمْ :: اللّهُمَ كُنْ لِوَليِكَ الْحُجَةِ بْنِ الْحَسَنْ :: صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي ابائِهِ :: في هذهِ الساعَه وَ في كُلِ الساعَه :: وَلياً وَ حافِظا وَ قائِداً وَ ناصِرا وَدَليلاً وَعَيْنا :: حَتّي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوعا :: وَتُمَتِعَهُ فيها طَويلا::****اي ماه بيا كه راه را گم كرديم ..... حتي سر چشمه هم تيمم كرديم..... اي واي قرار بود آدم باشيم ..... اما سر راه ميل گندم كرديم ..... روز وشب پنجره ها مونس نجواي تواند.... كوچه ها منتظران قد و بالاي تواند..... در وديوار در انديشه ياد تو اسير .... جاده ها ساكت و آرام پذيراي تو اند....فكر دل ناصبور مي كردي كاش .... تنگ است دلم ظهور مي كردي كاش ....بر پلك سپيد پنجره گرد نشست .... از كوچه ما عبور مي كردي كاش
بیا تا برایت بگویم...


اللهم عجل لولیک الفرج
اگر زتو دورم
چه باک؟
دل من که جغرافيا نميداند
اگر تيز رخش زمان ميگذرد
چه خيال؟
دل من که تاريخ نميخواند
به هرچه بوی تو میداد نظر کردم
تا دل تنگی ز تو
به نزد خود یابم
چه سود؟
دل من که تنگ نمی ماند
چرا که ذره ذره اش پر ز "تو" ست
دل من تا همیشه برای توست
××××××××××××××


پروفایل نویسنده
منوی اصلی
 
آخرین نوشته ها
 
مشغول چه کاری هستم؟
 
سایت های منتخب
 
پیوندها

 
آمار بازدید
 
سایر امکانات

 
کفش جادویی »
جمعه 1384/10/09
 

 

کفش جادویی »
پسر گفت « بابا برام کفش جادویی می خری ». باباش با لبخند جواب داد « پسرم کفش جادویی که وجود نداره
پسر داد زد « نخیر هست. تو نمی خوای برام بخری ».
پدرش آروم گف « باشه فردا بریم بیرون اگه پیدا کردیم می خریم ».
یه جا دو جا سه جا... ده جا. پسرک دوست نداشت باور کنه کفش جادویی وجود نداره. ولی چاره ای نبود. پیدا نمی شد. پسر به یه جفت کفش معمولی رضایت داد ولی خیلی ناراحت بود.
شب تو رختخوابش همش گریه می کرد. مامانش اونو نوازش می کرد و می گف « پسرم کفش جادویی که وجود نداره. ببین! همین کفشا چقده قشنگن. تازه چسبیم هستن ».
ولی نه اون کفشا و نه اون حرفا برا پسر کفش جادویی نمی شد. پسر تا صب گریه کرد. اونقد که تموم شد. اون تموم وجودشو گریه کرده بود. با تابش نور آفتاب همه ی اشکها از سراسر اطاق یه جا جم شدن.
مامان برا بیدار کردن پسرک به اطاقش اومد. اول نور شدیدی چشمشو زد. نزدیک تر اومد. پسرک تو رختخوابش نبود. اونجا فقط یه جفت کفش بود. کفشی که از بلورای کریستال درخشنده دُرُست شده بود. مامانش نگران شد.
صدایی مامانو به خودش آورد.
« مامان نگران نباش. من دنیایی که کفش جادویی نداشتو دوس نداشتم. ولی حالا دنیا یه جفت کفش جادویی  داره ».



Copyright ©2004-2012, Mosaafer.com