فردا روزتولدمه
چقدر زمان زود میگذره!!!!
دورترین خاطراتی که یادم میاد از خیلی وقت پیشه.3سالم بود. یه همبازی داشتم خیلی دوستش داشتم.از من خیلی بزرگتر بود.آخرین باری که دیدمش یک پاش میلنگید.دنبال من میکرد اما نمیتونست منو بگیره چون پاش مشکل داشت.خلاصه رفت.یه روز کلی کاغذ آوردند خونه ما.رو همشون عکس سید علی بود.مامان این کاغذها چیه؟چرا همه عکسهای روش شبیه همه؟...مامان گریه میکنه میگه اینها اعلامیه.مامان اعلامیه چیه؟
اصلا چرا همه گریه میکنند؟ای بابا از این هم بازی ما هم خیلی وقته خبری نیست!!چند تا از اون اعلامیه ها رو گذاشتند تو کمد دیواری. من هم همیشه میرفتم تو کمد کلی مینشستم و عکسهای سید علی رو نگاه میکردم. سید علی چرا اینقدر از تو عکسهای شبیه هم گرفتند؟سید علی بابا کجایی چرا پس نمی آِیــــــــــی؟چقدر چشمم به در باشه که بیایی؟مامان این سید علی چرا نمیاد؟مامان میگن سید علی شهید شده.مامان شهید یعنی چی؟
...

روز اول مدرسه از مدرسه فرار کردم.از ناظمش خیلی میترسیدم.یه دفتر دیکته داشتم 33 تا بیست توش گرفت.شاگرد اول شدم و.....
تا آخر دبیرستان خیلی خوش میگذشت.دبیرستان خیلی خوبی هم داشتیم(دبیرستان شاهد).یادش بخیر واقعا.رفتم دانشگاه به نظرم اصلا خوش نگذشت به من.دیگه باید بزرگ میشدم و...
الان میگم یاد دوران کودکی بخیر.چند سال دیگه اگر زنده باشم میگم جوانی کجایی که یادت به خیر.پس باید قدر این روزها رو دانست...
عمر گران میگذرد خواهی نخواهی سعی بر آن کن نرود رو به تباهی
خلاصه کلام تولدم مبارک
