امّااز ماندن واهمه دارم!!!
ميترسم هر اندازه بمانم چون رودي روان در قفس مرداب نفس گرفتار آمده با گنداب تبديل
شوم و عمري در اين مرداب متعفن در آرزوي روياي خود مانده وبميرم.
آيا بايد به اين مرداب اکتفا کرده و به انتظار نوبت خود براي رفتن بمانم؟ تا مرگ گريبانم را گرفته
و ذلت بار اين خاک دان را ترک گويم؟!!!!!!!!!!!
نه!!!!
نمي توانم رود جاري را به فراموشي سپرده و به اين باتلاق بسنده کرده و تصور کنم که
نهايت آرزوي من واين است پايان راه!!!
امّا بايد بود از هر دمي براي گريز از مرداب استفاده کرد .
ميمانم و انديشه خود را به دنياي نامحدود و بي پايان به هدف پيوند ميدهم.
اگر توان انتخاب درست را داشته باشم ديگر حس پوچي در من جلوه گر نخواهد شد.
اما نکته اي ديگر
چگونه ماندن و چگونه انديشيدن .............
دوباره شور وشوق رفتن بر ماندن در من رجحان ميابد. ولي چگونه رفتن با چه توشه اي؟؟؟؟
آري، چگونه رفتن! ...رفتني زيباست که توشه اي برايش فراهم شده باشد....
رفتن انساني که در حيات خود از لحظاتش براي استغناي انديشه و رسيدن به کمال استفاده
کرده باشد و با آرامش به سوي منبع عشق پر کشد زيباست....
امارفتن انساني که در حيات خود سراشيبي سقوط و انحطاط راطي کرده و به ورطه نابودي
و مرداب عفن غفلت وزشت کرداري گرفتار بوده چه ناگوار و دردناک است......
واي برمن که رفتن را سهل و راه را هموار تصور کرده ام...با دستي خالي بودن کسب ذره اي
معرفت......
لحظه اي از انديشيدن به زاد و توشه خود تمام وجودم را به لرزه در مي آيد
و از شدّت و حشت قفل سکوت بر دهانم زده و اشکهايم سرازير ميگردد.
ميگريم ،ميگريم از ناسپاسي و ازگناه و از عصيانم....
ازتو طلب عفو وبخشش دارم؛
به تو التماس ميکنم ؛که مرا از مرداب ..من.. نجات داده و از عذابي که به گنهکاران وعده
داده اي برهاني...
بار ديگر بر توشه خود مينگرم بار سنگيني بر شانه خود احساس ميکنم؛
جهل،خود خواهي، ظلم، غفلت، حسد،غيبت، مال اندوزي.......................
هيچ کس با من از توشه ام سخن نگفت!!!
بر آينه مينگرم :
خسته نباشي جوون!!!
تو کوله بارت چي داري؟
کي ميخواي آدم بشي؟
کي ميخواهي خو دتو بشناسي و به واسطه اون خدا رو بشناسي؟
نگو که وقت داري، نگو خيلي زوده ،نگو در آينده سعي ميکنم و جبران ميکنم!!!!!!!!!!!!!
تو الان که به واسطه جواني به ملکوت نزديکتري چنيني!!!!! واي به روزگار کهولت و پيري که
به دنيا دلبسته تر خواهي شد!!
الان کوله بارت خاليست و براي فردا فرصتي نيست!!!
سر در گريبان شرم فرو برده.....با اين همه پشيماني چه کنم؟؟؟؟
در مقابل وجدان خود شرمسارم و هراسان.......
اي محبوب يگانه
مرا درياب