بنام آنکه او را آفرید
برای عاشقی چون من سکوتی اینچنین آواز مرگه...
سلام...
قرار به شکستن بود...سکوت شکست و تبدیل به خفقان شد...
سکوت خیلی وقتها قشنگه اما خفقان...
نه من ناراحتم و نه افسرده و نه هیچ چیز دیگه.اتفاقا تازه دارم آروم میگیرم...الان احساس میکنم تو
همون بیابونی هستم که خیلی از ما دوست داریم برای یک روز هم که شده از همه چیز بکنیم و برویم تو
اون بیابون رویایی خودمون...
وقتی آدم بفهمه که خدا یعنی چه و توکل بر خدا یعنی چه ،همه چیز قشنگ میشه حتی خفقان...
نه اینکه من فهمیده باشم...من نمیدونم الان کجا دارم قدم بر میدارم...اما هر کجا که هست آرام
بخشه...آرامش برای یک طوفان زده...طوفانی از نوع تاریکی ...